عطر سیب

عطر سیب
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۲ آذر ۹۴، ۰۲:۵۷ - سیدعلی علوی
    دقیقا!
بایگانی

۳ مطلب در تیر ۱۳۸۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

یادتونه شب ها بهتون چی میگذشت تا خوابتون میبرد ؟ یادتونه که خنده هاتون مصنوعی نبود؟

یادتونه همدیگه رو که توی بغل میگرفتین دیگه نمیتونستین از هم دل بکنین ؟ یادتونه شبای عملیات . یادتونه بی خوابیا ؟ یادتونه خسته نشدنا ؟

 

حالا میخوای برات قصه ی خودمون رو بگم . نباید که همش قصه ی شما رو گفت .

 

موقعی که شما بزرگترین دغدغتون این بود که کفشهای دوستتون رو واکس بزنید فکرشو نمیکردین که دغدغه ی ما این بشه که وای اکانتم داره تموم میشه و خیلی از حرفا رو بهش نزدم .

 

موقعی که شما نصفه شبا توی تاریکیا گم میشدین و من نمیدونم چیکار میکردین که آدم دلش میخوات یک ساعت به عکساتون نگاه کنه فکر این رو نمیکردین که شب ها ما رو خواب میبره و حتی نمیشه آدم یک دقیقه توی آینه به خودش نگاه کنه . آخه حالش به هم میخوره .

 

موقعی که بدون هیچ چشمداشتی همه ی جوونیت و زندگیتو ول کردی و رفتی توی خاکا نشستی و جون دادی فکر نمیکردی یه روز ما خاک و مهر رو ول کنیم که میخوایم به جوونیمون برسیم .

 

موقعی که چشمای قشنگت و با حیاتو در مقابل نامحرما روی زمین مینداختی و از خدا میخواستی که تاثیری روی قلبت نگذاره فکرشو نمیکردی که یه روز یه عده ای بیان و از خدا بخوان که یه تاثیری بزاره تا با یه نامحرم دوست بشن .

 

موقعی که برای خواهرت چادر سوغات میبردی و رگ گردنت باد میکرد موقعی که یکی به خواهرت بد نگاه میکرد اصلاً فکرشو نمیکردی که یه روز توی داشنگاه ها رگ گردن پسر ها باد کنه که چرا کلاس ها رو جدا کردید ؟!

 

وقتی پای روزه حضرت زهرا (س) از حال میرفتی به هیچ وجه فکر نمیکردی که دو تا نامحرم به بهانه حضرت زهرا با هم گل بگن و گل بشنون .

 

و وقتی که داشتی جون میدادی و توی خون خودت غوطه ور بودی فکر نمیکردی مثل منی پیدا بشه که توی یه مملکت آرزو داشته باشه 10 دقیقه فقط 10 دقیقه آدمی همچون تو رو داشته باشه .

یا علی...

  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

توی تاکسی نشسته بودم .

امتحان داشتم .

اخم هام به خاطر مطلب قبلی توی هم بود .

چهار راه ملاصدرا که رسیدیم .

یه خانمی گفت چهار راه زرگری .

کنار دست من نشست .

دستاش از وسط صاعد قطع شده بود .

خیلی وحشتناک بود .

موقعی که پیاده شد دیدم صورتش هم سوخته .

خیلی زشت بود .

یه نگاه به پنج تا انگشت خودم کردم .

تا به دستای سالمم نگاه کردم یادم به گناه هایی که باهاشون انجام دادم افتاد .

اخمام بیشتر رفت توی هم .

ا نه برای اینکه به خدا گیر بدم .

این دفعه از نفهمی خودم .

 

موندم چه بگم ؟؟؟؟؟

نه تنها شکر داشته ها را بجا نیاوردم بلکه کفر نداشته ها را هم انجام دادم .

این وسط به هیچ کس ضرری نرسید .

تنها خدا بود که به خاطر من دلش شکست اما دم بر نیاورد .

 

الهی قلبی محجوب و عقلی معیوب و هوایی غالب و معصیتی کثیر و لسانی ....

یا علی ...

  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

به نام صاحب هر چی اسباب بازیه

 

هر روز که از عمر آدم میگذره یه سری کار انجام میده که برای همیشه در پرونده اعمالش میمونه . حالا اگر فکر میکنین که بعضیاش پاک میشه درسته ان الحسنات یذهبن السیئات و بالعکس . اما تاثیراتش یه عمر با آدمه . همیشه ی خدا باهاته . این تویی که فراموش میکنی که چه کارهایی کردی . منظورم از چه کارهایی فقط به گناه ختم نمیشه . یادمون میره که کارهای خیری انجام دادیم و با فراموشی همشو از دست میدیم .

حالا کاری ندارم که از دستشون میدیم یا نه . میخوام بگم که همه شکایات مردم رو پیش خدا میبرن . موندیم که آدم شکایت خودشو پیش کی باید ببره ؟

پیش هر کی که ببری میدونی چی بهت میگن ؟ خودت کردی که لعنت بر خودت باد . به ما هم هیچ ربطی نداره .

حتی پیش خدا . اصلاً به اون ربطی نداره . اون فقط بازی براش مهمه . از اینکه یه مشت عروسک داره و داره به بازی کردنشون نگاه میکنه لذت میبره . آخرش هم از همون اول معلومه . اون عروسک هایی رو پیش خودش نگه میداره که از همون اول دوسشون داشت .

بقیشون حالا باشن یا نباشن زیاد مهم نیست . مهم اینه که اون عروسک گنده هاش که شعر میخونن براش باشن .

تازگیا فهمیدم که هدف از خلقت بنی بشر چی بوده . دنبال بهونه میگشتی که بندازیشون جهنم . یا خیلی بهشون نعمت میدادی یا خیلی بهشون بدبختی میدادی . در دو حالتش نیتت این بوده که پای یکیشون بلغزه تو هم از خدا خواسته تند تند یه چیزهایی بنویسی و مدرک جمع کنی که ها . حالا مدرک هم دارم .

بماند .

نمیدونم چه برنامه ای برامون چیدی و از چه راهی میخوای مدرک جمع کنی ؟ برام هم مهم نیست چون میدونم آخر عاقبت هر جفتش یکیه اما کاشکی اینقدر ادعات نمیشد .

من مهربونم من کمک میکنم من دست میگیرم من اله میکنم بله میکنم . بچه گیر آوردی ؟

 

اگه نخوردیم نون گندم اما دیدیم دست مردم .

مهربون به یکی میگن که بشینه به حرف آدم گوش بده . آدم رو درک کنه . نه اینکه فقط گوش کنه . داری منو ؟ نه اینکه فقط گوش کنه .

بعدش هم پاشه آستینشو بزنه بالا واسه کمک آدم کنه .

رفتی اون بالا بالاها نشستی . ادعات هم میشه مهربونی . تو هم عین مسئولا . فقط سرت رو رو تکون میدی . به آدم هم اشک میدی . اما اشک مسکنه . فقط دو روز درد رو از ذهنت میبره . اشک که میده فکر میکنی یه ... هستی . اما دو سه روز که گذشت میبینی نه بابا دردت که کم نشده هیچ دو سه برابر هم شده .

 

به هر حال اگه به تریش قباتون بر نمیخوره یه کم کار کنید . یه کم کمک کنید .

 یا علی...

  • امید رجایی