عطر سیب

عطر سیب
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۲ آذر ۹۴، ۰۲:۵۷ - سیدعلی علوی
    دقیقا!
بایگانی

۱۳ مطلب در مهر ۱۳۸۹ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰
گشتن و پیدا نکردن

جریمه ایست که باید روزی صد بار از روی آن بنویسیم ...

  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

کیمیا

و هر کس تقوای الهی پیشه کند خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‏کند. (۲)

و او را از جائی که گمان ندارد روزی می‏دهد، و هر کس بر خداوند توکل کند کفایت امرش را می‏کند، خداوند فرمان خود را به انجام می‏رساند، و خدا برای هر چیزی اندازه‏ای قرار داده است. (۳)

پ ن : سوره طلاق


  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

نکنه

خیلی وقته نمیتونم خوب بنویسم ....

نکنه دیگه حرفی برای گفتن ندارم ...

نکنه دارم سیب زمینی میشم ...!!

  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

زندگی

یک جایی از یک فیلم ، به مقدار باقی مانده اش نگاه کردم و به خودم گفتم :

منتظر قسمت خارق العاده ای نباش

داستان فیلم همین است .

  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

اعتراض

میترسم اون دنیا "دلم" زبون باز کنه و بگه:

این دل منو خون کرد از بس به عقل ناقصش اعتماد کرد ...

  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

اتاقش 6 تخت داشت . اسم هر 6 نفر را دم در زده بودند . آن 6 نفر افقی خوابیده بودند و ایستاده ها را نگاه میکردند . نه نه ببخشید . دو نفرشان نمیدانم خواب بودند یا چیز دیگری اما بیدار نبودند . سخت نفس میکشیدند . باید البته روی تخت خوابیده باشی تا بفهمی چه وحشتی دارد عده ی از بالا نگاهت کنند !

اینقدر اتاق شلوغ بود که نفهمیدیم از این همه آدم کدامشان همراه تخت دوم از سمت راست است . آخر سه تخت را سمت راست و سه تخت را سمت چپ اتاق چیده بودند . طوری که پای خوابیده ها رو به وسط اتاق بود .

بعد فهمیدیم ، تخت دوم سمت راست هیچ همراهی ندارد . 105 سالش بود دیگر ، یک خبر فقط باید مانده باشد و آن هم با تلفن قابل گفتن است ...

پیر مرد چروکیده ای که دندان هایش نیمه خراب بود . پوستش تقریبا له شده بود و تقریباً تمام موهای سرش ریخته بود. یکی از همان دو نفری که گفتم سخت نفس میکشید .

نمیدانم با اینکه چشمانش بسته بود اما چرا آن عینک ته استکانیش را بر نداشته بود . اصلا آدمی که متولد 1285 است مگر میفهد دیگر با عینک میبیند یا با چیز دیگری !

اصلاً مگر آن دنیا سالن انتظار دارد که چندین سال بعضی ها را قبل از ورودی قبر نگه میدارند ، تا نوبتشان شود ؟ پنج سال است در جا افتاده است و دو تا دخترش مجبورند تر و خشکش کنند !

شاید 5 سال آخر عمر هر کس ، بیشتر زمان امتحان اطرافیان است ...

اصلاً مگر مردی که 80 سالگی جبهه میرود و بعد از جنگ تنها آرزویش این است که رهبرش را ببیند ، برایش مهم است که من بالای تخت دوم از سمت راست ایستاده ام و چه فکرهایی میکنم ؟

اصلا لقب پیر ترین رزمنده جنگ هم برایش مسخره است . چه برسد به ادای دین مسئولین !

دارم به آن دلق پوسیده ی پوستی که بر دستان این روح بزرگ بافته شده است نگاه میکنم و میگویم ، فرق تو با بقیه ی شهدا این است که تو با این دستانت ، هم جهاد اکبرت را کرده هم جهاد اصغرت .

تو هم با توپ و ترکش و خمپاره عراقی ها امتحان شده ای و هم گلوله های زمان جوانیت .

درست از همان 19 سالگی که نوه ات گفت شروع به نماز شب و نماز جمعه کرده ای و هنوز ترکشان نکردی!

تو بیشتر که مشهور زمین باشی ، مشهور آسمانی ...

تختی که بالای آن ایستاده بودم  ، میزبان انسانی بود که هم خبر شهادتش را تا چند روز آینده خواهید شنید و هم خبر انسانهایی که از ادای دین به این انسانها ، تنها تشییع جنازه شان را یاد گرفته اند ...

خبر شهادت جانباز ، صفر قلی رحمانیان

 

برای بزرگتر دیدن عکس ها ، روی آنها کلیک کنید .

پ ن : 1- بازدید  روز شنبه 17 مهر 89 ، بیمارستان شیراز ، طبقه سوم ، بخش داخلی

2- با تشکر از عکس های محمد هادی خسروی

  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

جرم سنگین

اینترنت باید محاکمه شود

به جرم کُشتن هزاران هزار نفر ساعت ....

  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

عیب من

میدانی من زود رنج نیستم

عیب من این است زود اعتماد میکنم ...

  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

آخرالزمان

چه روزها که صبح با ایمان بیدار شدیم

و شب کافر خوابیدیم ...

  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰
ببخشید یک سؤال داشتم :

آیا " عروس دریایی " جنس نرش هم موجوده ؟

  • امید رجایی