عطر سیب

عطر سیب
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۲ آذر ۹۴، ۰۲:۵۷ - سیدعلی علوی
    دقیقا!
بایگانی

۲ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

نجات

لا اله انت سبحانک انی کنت من الظالمین ...
.
.
.
.
فستجنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المومنین .........
  • امید رجایی
  • ۱
  • ۰

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان سوریه و مدافعان حرم این روزها برای همه ی ما یک داستانی شده است که براحتی نمی توانیم از خیر آن بگذریم و به آن فکر نکنیم.

شاید یک روزی باور اینکه دوباره درب جهاد و شهادت باز شود و ما مثل تمام مردم دیگر به زندگیمان برسیم و زندگیمان را ادامه بدهیم و چند صباحی یک بار تاسفی بخوریم و سینه ای بزنیم و آرزو کنیم که ای کاش در صف یارن مبارزمان بودیم، برایمان بسیار دور از ذهن بود.

اما واقعیت همین شده است که عده ای از همین رفقایمان دارند جهاد میکنند و ما داریم فقط افسوس میخوریم و زندگیمان را میکنیم.

اصلا باورمان نمی شود یک عده ای با همین سن و سال خودمان، از همین هیئت ها و مسجد های محله مان توفیق جهاد رودررو با خوارج زمان را پیدا کرده اند و  هر روز خبر شهادتشان ....

اما وقتی بیشتر به خودم فکر میکنم که چرا اینقدر به سوریه رفتن علاقه دارم اما دست و دلم برای مثلاً کار فرهنگی در مسجد محله مان به کار نمیرود، به خودم و امثال خودم شک میکنم.

شکی نیست که آن نوع جهاد در سوریه اگر بنا به شناخت وظیفه و با اخلاص و رضایت خدا باشد، بهترین توع عاقبت بخیری و رسیدن به آرزوی سال های دراز است، اما آیا اگر به من بگویند برو در مسجد محله ات کار فرهنگی بکن و بعد از 80 سال با دست و پنجه نرم کردن با مریضی و مشکلات دنیایی و معیشتی  بمیر و رضای خدا برای تو این است و نه آن، به همان اندازه با علاقه پیش میروم ؟؟؟؟

 

پس به من حق بدهید به اخلاص و ایمان و میزان دخالت هوای نفس در خودم شک کنم که مطمئنا راه دوم را انتخاب نمی کنم کما اینکه تا به حال به توجه به فرمایشان رهبری مبنی بر جهاد فرهنگی و کلی اعلام جهاد دیگر ، انتخاب نکرده ام !!!!

شاید اینکه شهید خطابمان کنند ، عکسمان را بزرگ کنند ، قهرمان صدایمان کنند، شناخته بشویم ، بدون دردسر بپریم توی بهشت و ... اینقدر هوای نفسمان را قلقلک میکند که سراغ این کارهای گمنام و پردردسر و اعصاب خورد کن و هزینه بر نمی رویم.

من شک ندارم آنهایی که توفیق شهادت پیدا کرده اند ، در زندگی قبل از جهاد مسلحانه شان هم جهاد گر بودند و اگر شهید هم نمیشدند ، برمیگشتند و به جهاد خود در زمینه فرهنگی ادامه می دادند.

 

منی که با بردن اسم سوریه و جنگ خانواده ام به هم میریزد و آب خوش از گلویشان پایین نمیرود، باید مقداری به زندگی چند سال گذشته خودم بیشتر نگاه کنم که مگر چگونه زندگی کرده ام که این قضیه برای آنها اینقدر سنگین تمام شده است.

کسی که جهادگر باشد، خانواده اش درک کرده اند که این بابا کارش جهاد است. تا امروز در مسجد و حسینیه و دانشگاه و مدرسه و کف مهمانی های قوم و خویش جهاد میکرده، حالا میخواهد برود سوریه !

پس من و امثال من اول باید یک فلاش بک به خودمان بزنیم، بعد از فراق سوریه ندبه و ناله کنیم ....

 

پ ن :

فارغ از این استدلال ها و این باید و نباید ها ، می ترسم از روزی که این دنیا ما را به جایی رسانده باشد که از جنگ و شهادت ، عکس چند رقیق شهید بر دیوارمان باقی مانده باشد و خاطره هایی که در بین صفر و یک اعداد زندگیان بوی حرام و حق الناس و خسارت دنیا و آخرت را گرفته باشد ....

برایمان دعا کنید ... حال دلمان خوب نیست ...


  • امید رجایی