عطر سیب

عطر سیب
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۲ آذر ۹۴، ۰۲:۵۷ - سیدعلی علوی
    دقیقا!
بایگانی

۱ مطلب در آبان ۱۳۸۲ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

راز عشق

به نام خداوند بخشنده و مهربان

(1)

از زمین و زمون آتیش میباره. از دور خوب که خیره بشی می بینی زمین هم عرق کرده. جنب و جوش زیادی توی مردم هست .حاضرم یک سال از عمرم رو با یک سایه ی خنک عوض کنم .

توی این بلوا و گرما و اعصاب خوردی های تابستان علی آقای ما شنیده که امروز نتایج کنکور سراسری رو از اینترنت اعلام می کنند . بی تفاوت به حرارتی که از آسمون می باره داره پله های کافی نت رو دوتا یکی طی می کنه . وای چقدر هم شلوغه . انگار همین یک کافی نت توی این دنیا راه اندازی شده . باید بیست دقیقه ای منتظر بمونه .هر دقیقش اندازه ی یک زنگ کلاس شیمی طول می کشه . وقتی به بچه هایی که با چشم گریون از در بیرون میرن  نگاه می کنه بند دلش پاره می شه . در حالی که یکی از بچه ها داره شیرینی قبول شدنش رو پخش می کنه ، نوبت علی می شه . دل تو دلش نیست . داره اسمش رو وارد می کنه : ع ل ی . ف ا ض ل ی . وشماره ی شناسنامش رو هم زده . حالا نوبت اینه که فقط کلید ورود رو بزنه ، قدرتش رو نداره . می ترسه . به غیر از صفحه ی مانیتور هیچ چیز رو نمیبینه . کلید رو زده حالا منتظرِ صفحه ی اعلام نتایج هست .

توی زمان باز شدن صفحه ی بعد ، یک آن زحمت هایی رو که کشیده بود رو به خاطر آورد . یه کم دلش آروم شد . چشماش خیره شده . زیرِ لب یه چیزی رو تکرار می کنه . خوب که گوش بدی می فهمی چی می گه . داره می گه : الحمدولا  الحمدولا   .

خودش آروم شده ولی می دونه که مادرش هنوز توی فکره .از بس که آفتاب به صورتش سیلی زده دو تا گونه هاش سرخ شدن . قیافش داد میزنه که قبول شده . به خاطر همین مادرش تا علی رو دید فهمید که دنیا از چه قراره .

حالا ساعت روی دیوار می گه  ستاره ها رو می شه راحت دید ولی از بس که زیادن نمیشه بشماریشون .

سارا خواهر علی شونه ی قرمزِ دونه درشتشو داده به علی تا براش موهاشو شونه کنه .سارا هفت سالشه . قراره فردا برای تمام دوستاش تعریف کنه که داداش علیش، دانشگاه قبول شده.  اینقدر ذوق می کنه انگاری از علی خوش حالتره .سفره ی شام زیرِ نور مهتابی اتاق پهنه . تلویزیون هم اون طرف اتاقی که نشستن داره سرو صدا می کنه .

پدر علی شهید شده و مادرش توی یک دبیرستان دخترانه دبیر پرورشی هست . اموراتشون طوری هست که پولی برای پس انداز براشون نمیمونه .

صبح که علی نمازش رو خوند ، سرو کله ی آفتاب داشت پیدا می شد .بعد از اینکه صبحونش رو خورد رفت به چند تا از دوستاش سر بزنه . چند ساعتی که گذشت رفت سرِ مزار باباش . بهشت رضا از خونشون خیلی خیلی دور بود . فکر کنم متوجه شدید که بهشت رضا گلزار شهدای مشهد هست .خونشون چند تا خیابون پایین تر از حرم واقع شده . حدود نیم ساعتی توی راه بود تا رسید .سرش رو بالا گرفته بود و می خواست به باباش بگه که دانشگاه قبول شده .کمتر براش پیش اومده بود که شرمنده پیش باباش نره .سر قبر باباش نمیفهمیدم که چه حرفایی زد ولی می دیدم هر از گاهی شونش می لرزه .

باد قشنگی توی سرو های بهشت افتاد . انگار از اینکه همچین آدم هایی رو در بر داره به دنیا فخر میفروشه .

فضای بهشت رضا خیلی خلوت بود . فقط عکس ها بودند که سر قبر همرزمهاشون نشسته بودند .غربت بدی بر صحنه حاکم بود . دل آدم به هر سنگی هم که بود آ زرده میشد.چشم آدم به هر خشکی که بود بارونی میشد .آخه دم زدن از اونا و غربت راهشون حرف خیلی سنگینیه . مگر می شود انسان کاوه ی آهنگر ها رو فراموش کنه ؟ مگر عدالت کهنه شدنیست ؟ اما یک کار می شود کرد و کردند، و آن اینکه شهدا و راهشون رو توی نمایشگاه ها زندانی کنند .اگر درِ نمایش گاه ها باز بشه و وارد جامعه بشن دیگه بچه ای برای یک نوشابه ی هفتاد تومانی گریه نمی کنه . دیگه پدری جلوی فرزندش خجالت نمی کشه .

بگذریم دیگه صدای اذان بلند شده  باید برگردیم خونه . ولی دلم نمیاد علی رو از باباش جدا کنم .

 

 

 

(2)

از اینکه بعد از عمری بیکاریِ شیرینی رو تجربه می کرد ، کلی سرِ کیف بود .بعضی شبا توی پارک محله فوتبال بازی می کرد ،  به سینما هم خیلی علاقه داشت ، اگر هم ماشین گیرشون میومد شام می رفتن بیرون . اغلب اوقات هوای مادرش رو داشت .به خواهرش هم می رسید . سارا رو خیلی دوست داشت . حاضر نبود یه مو از سر سارا کم بشه . کلاس زبان هم می رفت . هفته ها پشت سرِ هم میگذشت.

دیگه کم کم دوران بیکاریش رو به پایان بود . خودش هم می دونست . شبا نمی شد توی حیاط خوابید . مادر ساک لباس های گرم رو باز کرده . برای علی هم ژاکت دوخته . صبح تا شب داره علی رو سفارش می کنه .اونجا شیرازه ، آدماش فرق می کنه ، به همه کس اطمینان نکن ، و هزار تا نصیحت مادرانه که همشو تمام بچه ها از برن .

 روز رفتن علی به شیراز رسید . روز همچین خوبی نبود . بلکه روز بدی هم بود . آخه علی می دونست که مادرش تنها ی تنها می شه . می دونست کسی در خونشون رو نمیزنه . دلش بد جوری گرفته . بغض توی گلوش گیر کرده ولی اجازه  به اشکاش نمیده که ببارن. ولی مادرش از بس گریه کرده چشماش مثل سرِ بینییش قرمز شده . سارا خونه نیست والا از گریه همسایه ها رو هم عاجز می کرد .بالاخره خدا حافظی کردند و مادرش قرآن کوچک جیبیش رو از سجاده ی سبزش بیرون آورد و علی رو راهی کرد.علی  با بوسیدن قرآن و پیشونی مادرش خودش رو تا مدتها شارژ کرد .

توی راه به زندگی در شیراز فکر می کرد. یقین نداشت که بتونه تنهایی مشکلاتشو بر طرف کنه . به غیر از دو مرتبه که برای درست کردن کار های دانشگاه رفته بود دیگه شیراز نرفته بود . دل شوره داشت .می ترسید . همین حرف ها رو هم به امام رضا گفته بود.

ولی بازم می ترسید . نزدیک های شیراز آروم تر شده بود . انگار حرف های تو حرم کار خودش رو کرده بود . تا رسید شیراز بدون اینکه به چیزی توجه کنه آدرس خونه ی عموش رو به به یه تاکسی داد .عموش به خاطر کارش توی شرکت نفت، شیراز زندگی می کرد .عموش با دخترش زندگی می کرد . دخترش الهام، امسال سوم دبیرستان درس می خونه .زن عموش هم مرده . ظاهرا عموش بالای شهر شیراز زندگی می کنند و علی بعد از سالها می خواست عموش رو ببینه. به خاطر همین نمی دونست که چطور برخوردی داشته باشه . الآن ساعت نه و نیم شب هست و علی به خونه ی عموش اومده . قرار شده فردا برن تکلیف خواب گاهش رو مشخص کنند . علی بعد از اینکه با مادرش تلفنی صحبت کرد خوابش برد .هوا کاملا تاریک شده . ستاره ها به اندازه ی اونجا برق نمی زنن. علی خواب چی میبینه خدا می دونه ؟

 

 

(3)

کلاس هاش جاهای مختلف شهر بود . بین راه که از دانشگاه تا خوابگاه می رفت چیزایی به چشمش می خورد که تا به حال ندیده بود . تعریف هایی شنیده بود ولی فکر نمی کرد که اینجوری باشه . بعضی صحنه ها رو که میدید یادش به باباش می افتاد . هم اتاقی هاش هم بچه ی مشهد بودند . زندگی شون روی چرخ افتاده . وقتای بیکاریش رو با کتاب خوندن و حرف زدن با دوستاش میگذروند . انگار نمی تونست یه دقیقه بیکار باشه . توی کلاس که سر حرف باز می شد علی حتما یه چیزی برای گفتن داشت . بیشتر دور و بر بچه های شهرستانی می گشت . اونا خیلی غریب بودند . کسی بهشون توجهی نداشت . بنده های خدا رفیقی نداشتند . حرفشون خریدار نداشت . قیافه ی بعضیاشون رو که میدیدم راحت می شد تشخیص داد که برای وفق با روزگار خودشون رو عوض کردند . بعضی هاشون از اون پاکی در اومده بودند . حق هم دارند .برای دوستاشون افت کلاس بود که با اینا بگردن . بچه هایی هم که به قول خودشون کار فرهنگی می کردند اغلب دور و بر بچه خوش تیپا و به قول خودشون غرب زده بودند . دل سوختگان ما فکر می کنند  منشا تمام مفسده ها توی ریخت و قیافه ی سوسول های جامعه ی ما خلاصه می شه . تاثیر بی مهری رو هیچ وقت درک نکردند ویا اگه درک کردند اون رو هم توی یک لبخند تصنعی خلاصه کردند .

اینقدر به بچه ها سرگرم شدیم که علی آقا کلا از یادمون رفت .

علی قیافه ی ساده ای داشت . با دماغی قلمی و چشمان قهوا ای . ریشی کم پشت هم داشت . از بس به بچه ها حرف از مهربونی خدا و اهل بیت و از این حرفا زده بود بهش می گفتن حاج علی. کسی نمی دونست پسر شهیده . یعنی خودش باز گو نکرده بود . یه روز علی داشت نماز می خوند . آرش با لهجه ی قشنگ مشهدی بهش گفت : حاجی مگه خدا نیازی به نماز و روزه ی ما داره که اینا می گن باید نماز بخونی ؟ آدم دلش با خدا باشه . کار بد انجام نده . این دولا و راست شدن چه فرقی می کنه ؟ یکی از هم اتاقی های علی که اصلا با کسی حرف نمی زد و شبا معلوم نبود کجا ها می ره و بچه ها زیاد از اون خوششون نمی اومد. همون آدمی که دیروز به خاطر انکه رفیقش ریشش رو زده از اون قهر کرده  پرید وسط حرفش و گفت به همه چیز گیر دادین ، همه کار رو آزاد کردید ، همه کار هم می کنین حالا اومدین سر وقت نماز . خدا ریشه ی آمریکا رو بخشکونه که از ماهواره مردم رو بی دین کرده . همه ی بچه ها فحشش دادن . یکی دمپایی بهش پرت می کرد . یکی پاشد و ضبط رو روشن کرد .علی هم از در رفت بیرون .

فردا آرش  رو تنهایی گیر آورد و بهش گفت جواب سوالت رو نگرفتی

-          خب بگو

-           خوب گوش کن چی می گم .

-          روایت قدسی می دونی یعنی چی ؟

-          گفت همون که ائمه از قول خدا می گن ؟

-          آره.یه روایت قدسی داریم می گه که اگر آنان که گناه می کنن می دونستن من چقدر منِ خدا  دوستشون دارم هر آینه از شوق جان می باختند .

       خوب بهت ثابت شد که خدا دوستمون داره ؟

-          آره

-          قربون آدم چیز فهم . خدا عاشق مخلوقاتشه. دوست داره معشوقش کنار خودش برگرده . اینم که می بینی توی این دنیا آوردتمون برای اینه که دهن شیطون رو ببنده .

     حالا چون دوست داره کنارش باشیم یه چهار چوب دور و بر پای ما کشیده . گفته اگه                                                             این کار ها رو انجام بدی و اینا رو بی خیال شی، پیشِ خودمی . قرآنش هم می گه  روزی پنج بار نماز بخون که خدا برات تکرار بشه . دنیا خودتو و هواستو با خودش ندزده . حالا تمام دستوراتش هم یه حکمتی داره . همون جوری که اخم پدر به فرزندش .

یا یه دفعه ی دیگه یکی از بچه مذهبی ها اومد بهش گفت : علی آقا هر چی ما سعی می کنیم پاک بمونیم نمی شه . همش توبه هام رو میشکنم . از خودم بدم اومده . دوست دارم بمیرم . خیلی خسته ام . حدود یک ساعتی با علی حرف می زد و درد دل می کرد . علی یه کم فکر کرد گفت :

-          توی قر آن اومده که ان ا مع التوابین

درسته یا نه ؟

-          بله

-          تواب بر وزن فعال . اسم مبالغه . یعنی تکرار بر چیزی . تواب یعنی کسی که خیلی توبه می کنه . اما روی دیگر سکه این رو میگه که تواب کسی که خیلی هم گناه می کنه .

تا این رو گفت اشک از چشمان حمید راه افتاد .

علی ادامه داد :یه روایت دیگه هم از پیامبر (ص) هست که مزمونش اینه : تمام مردم خطا کارند اما بهترین آنها کسانی هستند که سریع توبه می کنند . یعنی خدا تو رو درک کرده می دونه نمی تونی معصوم باشی . نمی تونی بی گناه باشی ولی می تونی که سعی کنی کناه نکنی و اگر خدای نکرده کاری انجام دادی سریع توبه کنی .نمی تونی؟

-          چرا .

-          پس یا علی

در کل بخوای به علی نگاه کنی چشمش نزنیم بزرگ تر از پارسالش شده که دانشگاه قبول نشده بود . ای وای یادم رفت بگم دیگه حدود یک سالی می شه که علی دانشجو شده .خب خسته ام دلم می خواد برم بیرون زیر بارون . آخه مدتیه که بارونی نشدم .شما نمیاین؟

پس یا علی

 

 

(4)

صبح که از خواب بیدار شد طبق معمول کارهاش رو کرد و لباسش رو پوشید و حرکت کرد برای دانشگاه . ساعت 8 کلاس داشت . صبح خوبی بود . آفتاب ملایمی صورتش رو نوازش می داد . راننده ی تاکسی نوار افتخاری گذاشته بود . کلی وقت بود که این آهنگ رو گوش نداده بود . یارا یارا گاهی دل ما را

کلی باهاش حال کرد . بعد هم که پیاده شد حس خوانندگیش گرفت و زیر لب شعر می خوند . فکر کنم همون یارا یارا رو زمزمه می کرد . یه مدت بود که بعد از کلاس صبحهای دوشنبه بوی خوبی رو حس می کرد . یهو یادش افتاد به همون بو و کنجکاو شده بود که ببینه این  بویی که هر هفته حس می کنه  از کجا نشئت میگیره . کلاس که تموم شد زود تر از همه رفت بیرون وایساد و گیرنده های دماغش رو روشن کرد که بفهمه بو از کیه تا ازش بپرسه اسم عطرش چیه .بو رو که حس کرد خود به خود سرش رو بالا آورد ولی بدبختانه دید که از یه دختریه و روش نشد که بپرسه . بی خیالش شد و رفت.توی هفته هی به خودش کلنجار می رفت که بپرسه ولی نمی تونست . فقط دعا می کرد که هفته ی دیگه این عطر رو نزنه تا اصلا از یادش بره . آخرای هفته از یادش رفته بود . دیگه هم منتظر نمی شد تا دوباره بو رو بشنوه . تا یه روز سر کلاس معارف بودیم که بحث کشیده شد به نگاه به نامحرم و همه نتیجه گرفتن که نگاه های مرد به زن از نوع حجاب زن سر چشمه می گیره و بحث در باره ی حجاب بالا گرفت . هر کس یه حرفی می زد . اکثرا دخترا حرف می زدند . یکی از دخترای محجبه گفت : من جواب همه رو با چند تا مثال میدهم. یه خانمی می ره خرید . باخودش یه کیلو کاهو، نیم کیلو تخم مرغ ، یه انگشتر ، یک سرویس طلا ، و یک جواهر گران قیمت می خره .موقعی که میاد خونه کاهو رو پرت می کنه توی آشپز خونه . تخم مرغ رو با احتیاط توی یخچال می زاره . انگشتر رو توی کمد میگذاره و درش رو قفل می کنه .سرویس طلاش رو می بره می ده بانک تا ازش محافظت کنند . برای جواهر کاشی خونش رو می کنه .یک متر می ره پایین اونجا پنهونش می کنه بعد هم روش رو می گیره . حالا هر کس باطن خودش رو در حد کاهو ببینه همون اندازه ی کاهو براش ارزش قائل میشه . اما اگه دختری وجود خودش رو در حد جواهر ببینه نمیگذاره هر کس و نا کسی به اون نگاه کنه .آخه برای  رسیدن به جواهر باید از هفت خوان رستم رد شد.مرواری اگه مروارید نبود نیازی به صدف نداشت .

علی خیلی خوشش اومد . توی دلش گفت کاش همه این جوری فکر می کردند .

همیشه دوست داشت همسرش در حالی که عفت داره در بطن جامعه باشه . به خاطر همین از اون خیلی خوشش اومده بود . یه کم بیشتر که توجه کرد دید خودشه . همون دختریه که اون عطر رو استفاده می کرد . اسمش سارا بود . آره هم نام خواهرش . بچه ی شیراز و دختری با حیا .بیشتر از این نمی تونم ازش تعریف کنم که تونسته  دل علی آقا رابدزده.

چند هفته هست که می خوام یه چیزی رو توصیف کنم نمی تونم. آخه من تو دل علی نیستم که بفهمم چه اتفاقی براش افتاده که عاشق سارا خانم شده .هی می نویسم بعدش که می خونمش به خودم می گم تو که عاشق نیستی چطوری می خوای عاشق شدن رو توصیف کنی و واقعا هم نمی تونستم .حالا شما اینجوری فکر کنید که از اون روز سر کلاس شروع شد و عطرش هواسش رو برد و وقارش دلش رو .

روز های اول به خودش می گفت این فکرا چیه که می کنی ؟ اومدی درس بخونی یا به مسائل دیگه فکر کنی؟ هزار نوع مقاومت می کرد .اما آب ریخته شده بود و نمیشد جمعش کرد.یک هفته ای رفت مشهد تا شاید از سرش بپره . ولی انگار قضیه جدی تر از این حرفها بود.چند ماهی رو تحمل کرده بود ولی روز به روز وابستگیش به سارا بیشتر می شد . اگر چند روزی یک بار بوی عطرش به دماغش نمی خورد نگرانش می شد.وای چقدر حرف می زنم.خیلی رودم درازه ها . خلاصه رفت به مادرش حرف بزنه تا ببینه مادرش چی می گه . اما مشکل اینجا بود که اسم علی و همون دختر عموش  رواز کوچکی روی هم گذاشته بودند . بره به مادرش بگه چی ؟ بره بگه برام برید خواستگاری دختری که نه میشناسدش نه پدر مادرش رو دیده نه هیچی .بره بگه چون متین و با وقاره ازش خوشم اومده یا اینکه عطرش یه حالت ملکوتی بهش داده .گیچ گیچ شده بود .

بالا خره یه صبح جمعه بعد از اینکه نمازش رو توی حرم خوند دلش رو زد به رود خونه .ای وای ببخشید به دریا . گفت الا و بلا باید به مادرم بگم .  چند جمله ای که حفظ کرده بود که حول نشه.  جمله ی اول رو شروع کرد: مامان اگه یه نفر از یه نفر دیگه .. تا این رو گفت مادرش پریذ وسط حرفش و گفت : خیر ان شا الله .

به خدا گیچ شدم این مادرا از کجا می فهمن بچه هاشون چه مرضیشونه . تو رو خدا اگه مادری این وبلاگ رو می خونه برام بنویسه جریان از چه قراره ؟

خوب حالا راحت تر شدم . دیگه نوشته هام رو پاره نمی کنم .

ساعت 2:52 روز یازدهم ماه مبارک و عزیز رمضان هست . ای وای یازده روزش گذشت؟ قبول نیست دارید جر می زنید . همتون چرا اینقدر پاک شدید . چرا کسی به من دعا نمی کنه؟ دارید همرو تنها میبرید .رفیقای نیمه راه . خیلی بی معرفتین . جدی دعام کنید مشکلم حل بشه .

یا امام حسین . به حق ادب عباس، به حق عشق زینب، به حق صمیمیت قاسم، مشکل تمام جوون ها رو حل کن، از صدقه سر بقیه هم ما رو دریاب .

اگه چند تا آرزو داشته باشم یکیش اینه که تا می تونی ماه رمضون رو برامون بیشتر کشش بده . چون از تفسم می ترسم که نکنه

ذره ای هستم   ذره ای هستم   ذره ای هستم   تو کوکبم کن

خاک فدم های زینبم کن………… 

یا علی

 

 

 

(5)

شاید اون هم اسمش روی کسی باشه . شاید اصلا نامزد داشته باشه . شاید از من خوشش نیاد . شاید همینجوری که عطرش هواس منو به خودش جلب کرده هواس یکی دیگه رو جلب کرده باشه . من که این همه ادعای مومن بودنم میشد چرا اینقدر سست شدم ؟

اینها حرفهایی بود که علی به خودش میزد. هر چی فکر میکرد راضی نمیشد . دلش بد جوری عاشق شده بود . از یه لحاظ هی به خودش میگفت بعد از این همه تنهایی یه نفر پیدا شده که   از نظر من خیلی خوبه . مگه من چیم از بقیه کمتره که با یه نفر نباشم . اگه این حالت بد بود خدا خلقش نمیکرد . من مگه نظر بدی نسبت به اون دارم که گناه باشه . نه گناه نیست . این همون قسمت منه . همون نیمه ی گمشده ی منه .

با خودش کلنجار میرفت . از این هم میترسید که شرایط ازدواج براش محیا نیست تا بهش قول ازدواج بده . به خودش می گفت حالا ما رفتیم نامزد هم کردیم تا درسامون تموم بشه بعد اون مجبوره به تمام خواستگاراش نه بگه . آخر کار از کجا معلومه من بتونم شرایط زندگی رو براش محیا کنم .

این حرفها توی فکرش بازی میکرد . به این نتیجه رسیده بود که اصلا نباید اسم ازدواج آورد . مثل تمام خلق دنیا رفت و آمد پاک داشته باشیم بهتره . تا بعدا ببینیم خدا چی میخوات .

تمام این حرف ها یه طرف فکر حرف زدن با سارا هم یه طرف . آخه بعضی وقتا که شیطون گولش میزد و یه نیم نگاهی به سارا می کرد میدید که نگاهش بی پاسخ نمیمونه . 

فکر می کرد یه نفر پیدا شده که دوستش داره . همیشه موقعی که توی یه جمعی می رفت که دختر زیاد بود بر خلاف میلش سرش رو مینداخت پایین و توی دلش می گفت حالا زوده . توی خیابون موقعی که یه زوج جوانی رو میدید آه از نهادش بلند میشد که چرا ... ؟

حالا تمام این تنهایی ها، بی محبتی ها یی که از روزگار کشیده بود ،کنترل ها یی که رو خودش انجام داده بود، شده بودن یه تیم و وجدان پاک علی آقا هم یه تیم .

خیلی به آرزوش نزدیک شده . موقعی که مسافرت های خیالیش شروع می شه ، مقصدش فقط سر قراره . با خودش میگه بعد از اینکه سارا توی دلم جا افتاد دیگه راحت تر میتونم خودم رو کنترل کنم .

 

تصمیمش رو گرفت . قاطع و محکم . مثل همیشه . راسخ . کسی نمیتونه نظر علی رو برگردونه . باید میرفت بیرون از محیط دانشگاه دنبالش تا در یک موقعیت خوب باهاش حرف بزنه . در اصل ازش جزوه بخوات .  توی راه هی جمله هایی رو که می خواست بگه ویرایش می کرد .هی به خودش می گفت نکنه حرفی بزنی که بدش بیاد یا ول کنه بره . تمام بدنش شروع به لرزیدن کرده بود .سردش نبود ولی دندوناش به هم می خورد . چند قدمی بیشتر از در دانشگاه دور نشده بود که دید سارا وایساد . دلش هری ریخت . نتونست جلو بره . علی هم وایساد .شاید متوجه شده .قدرت راه رفتن نداره. چند ثانیه بعد یکی با عجله از بغل دستش رد شد . با تنه ای که بهش زد اون رو از عالم فکر بیدار کرد . جلوی سارا وایساد . مثل اینکه داره با سارا حرف می زنه . نه حتما اشتباه می کنم . نه بابا نگاه کن دستاش رو گرفته . دارن می خندن . علی هم باورش نشد . باورش نمیشه که سارا با یکی دیگه باشه . علی داره رفتن سارا رو نگاه می کنه . آفتاب هم قدرتش رو از دست داده . سارا توی شلوغی ها با نامزدش گم می شه

 

(6)

دیگه جمله ای توی ذهنم نمیاد که علی رو توصیف کنم . دنیا که خوبه هفت آسمون روی سرش خراب شد . بغض گلوش رو گرفته بود . نا خود آگاه اشک از گوشه ی چشماش سرازیر شد. هیچ کس رو نمیدید . حتی دوستاش که منتظر بودن با هم برن خوابگاه .

چشماش داشت میزد بیرون . دلش شکست . خدا نسیب گرگ بیابون نکنه . داشت بدترین غروب زندگیش رو تجربه می کرد .

 

یک ماهی گذشت و سارا از ذهن علی پاک شد . اما یه فکر هایی از اون زمان توی فکرش باقی مونده بود که نمی تونست ولشون کنه . انگار با خودکار روی فکرش نوشته بودن . هر چی می خوات پاکش کنه نمی تونه .

بعد از اینکه سارا رو از دست داد این جمله ی من تنها ترینم امونش رو برده بود . همون حرف های که مگه من چیم از بقیه کمتره و ... این حرفا. تازه بعد از شکست در رسیدن به آرزوش حریص تر هم شده بود . یه چیزی رو می خوام بگم روم نمیشه .ولی چه کار کنم آروم میگم کسی نشنوه .

تیم فشاری بود که براتون گفتم (بی محبتی،تنهایی و کنترل ها و...) از وجدان و تعصب علی آقا برده . سنگینی وزنه اون طرفه . هر چی علی حرف هایی که صبح تا شب به بچه ها می زد رو برای خودش تکرار می کنه فایده ای نداره . انگار وزنه خیلی سنگین تر از این حرفهاست . می دونید یعنی چی ؟ یعنی علی داره برای پیدا کردن یه دوست داره تلاش می کنه . می دونید یعنی چی؟ یعنی علی مجبور شده تیپش رو عوض کنه تا بهش نگن بچه بسیجی . یعنی علی آرایشگاه که می ره می گه قربون دستات جلوی موهام رو زیاد کوتاه نکن . دورش رو هم یه کم کوتاه تر کن . یعنی علی آقا زنگ زده به مادرش گفته پول بفرستید می خوام لباس نو  بخرم . یعنی خیلی چیز ها . یعنی علی دیگه هم نماز می خونه و هم بعضی مو قع هافقط برای انتخاب دوست و موقتی چشماش می چرخه .

 

یه مدتی هست که علی مشهد نرفته . شبا زیاد علاقه ای نداره با ماشین خونه بره . معتقده راه رفتن برای سلامتی خیلی مفیده .(بچه های شیراز می فهمن من چی میگم) چند ماهی از جستجوش می گذره و هر روز بی نتیجه تر از دیروز . وقتی بهش می گن چرا درس نمی خونی میگه یه مشکلی توی کارم افتاده ان شا الله بعدا که حل شد شروع می کنم به درس خوندن .

ولی مشکل علی آقا حل نشدن همانا و مشروط شدنم همانا . نمیدونم چرا دیگه نماز صبحاش قضا میشه .

 

علی آقایی که جلوی هیچ بنده ی خدایی حتی برای تلفن ،سکه طلب نمی کرد ، خودش رو با هزار بدبختی با دختر باز ترین پسر دانشگاه دوست کرده که چی ؟ اگه ممکنه به یکی از دوستای دخترش بگه برای دوست ما (علی ) یه دوست پیدا کنه . به خدا باور کردنش سخته . علی ؟

علی آقایی که موقع دعا کردنش بعد از حاجات معنویش فقط یه آرزوی دنیایی داشت و این هم  موفقیت در دانشگاه بود . دیروز دیدم توی حرم شاه چراغ(ع) از خدا می خواست هر جوری شده ، هر کسی که می خوات باشه ، باشه ولی جور بشه . دقت کنید هر کسی که می خوات باشه باشه .

 

 

 

(7)

اما من می دونستم کسی که دلش رو به پنجره فولاد امام رضا (ع) گره زده باشه هر چقدر هم که دور بشه بازم بر می گرده .

یه روز به حال روز خودش که نگاه کرد دید که چقدر ذلیل شده . دید که چقدر ضعیف شده . هر روز به این روایت از امام رضا (ع) فکر می کرد که گناهان صغیره راه گناهان کبیره هست. و هی بخودش می گفت گناه صغیره ی من نگاه به نا محرمه و ...

  اون روز تصمیم گرفت مشکلش رو با یه نفر در میون بزاره . ولی هنوز دلش می خواست که با یه نفر باشه . به خاطر همین می تونست تمام گناهاش رو پاک کنه الا این یکی .

 

تازه بد بختیش شروع شده بود که بره به کی بگه ؟ به کی بگه که قشنگ احساسش رو بفهمه . به کی بگه که زودی دو تا آیه ی روز قیامت نگذاره جلوش بهش بگه به بابات فکر کن که خونش رو برای این فکر ها نداده .

گیچ و مات مونده بود کجا بره . گفت اول باید برم مشهد . بعد از چند ماه رفت مشهد . اما اون علی آقای چند ماه پیش کجا و این کجا . روش نمیشد بره خونه . آخه مادرش از چشماش می خوند که دنیا از چه قراره . ولی یادش اومد به یه ذکری که چشمان فرشتگان رو هم میبنده . دم در خونه که رسید یه یا ستار العیوب گفت و وارد شد . مادرش بیشتر از همیشه تحویلش می گرفت . کلی براش درد دل کرد . سارا هم مثل همیشه جاش توی بقل داداشش بود .

هنور توی ذهنش این سوال بود که کجا بره . شکر خدا توکل توی خوناش هنوز جاری بود. به خودش گفت می رم حرم به نیت امام رضا (ع) هشتمین روحانی رو که دیدم باهاش حرف می زنم . خود آقا دیگه میدونه که کی رو برام هشتمی قرار بده . اولی دومی سومی ... دیگه بعدیش خودشه . سرش رو بالا گرفته بود . یه چیزی به چشمش خورد . یه روحانی سید . تقریبا مسن . با عینکی کلفت . به خودش گفت امام رضا هم گشته از میون پیغمبرا جرجیس رو انتخاب کرده . ولی با این حال رفت جلو و سر صحبت رو باز کرد. سید دستش رو گرفت و نشوندش . تا سید خواست خودش رو جمع و جور کنه و حرفی بزنه چشمان علی  دور و برش رو نگاه کرد . صحن گوهر شاد . با کاشی کاری فوق العاده . یه شلوغی آرامش بخش . انگار بعد از چند ماه قلبش داره راحت کار می کنه .

 

شروع کرد به حرف زدن . می گفت آرزوم این بود که یه دوست داشته باشم تا موقع تنهایی هام مونسم باشه . فقط همین . ولی حالا مجبور شدم برای تحقق این آرزوم دست به کارهایی بزنم که نباید . یک ساعتی شد که درد دل می کرد . از سارا می گفت ، از چند نفر دیگه که تا حدی کارشون با هم  جور شده بود ولی چون فهمیده بود دخترای خوبی نیستن بر خلاف میلش باهاشون جلو نرفته بود . از تنهاییهاش و افسوس خوردناش بیشتر می گفت .

  یه کم آروم تر شده بود . یه کم که چه عرض کنم خیلی سبک تر شده بود .

 

روحانی دستمالش رو در آورد و عرق پیشونیش رو پاک کرد . یه دستی به سر علی کشید با یه لبخندی گفت : هیچ وقت روزگار  بر وفق مراده ما نمی چرخه .  تو می تونی آرزو کنی که هم خدا رو داشته باشی و هم خر و هم خرما رو ولی نمیتونی همش رو با هم داشته باشی . شاید بگی چرا پس بعضی ها همرو دارن ؟ و من حتی از  داشتن یکیش هم عاجزم ؟ نه این طور نیست . اولا مطمئن باش اون ها هم یه غمی دارن دوما خدا اینقدر بهشون داده که حتی لیاقت این رو هم نداشته باشن که یه بهونه ای پیدا کنن تا با خدا حرف بزنن.

یه روایت هست که میگه : خدا توی دنیا هیچ کاری با بنده های خطا کارش نداره . همه رو میگذاره اون دنیا حساب میکنه . اما تنها بلایی که نازل می کنه اینه که شیرینی  عبادت با خودش رو ازت می گیره . علی یهو یادش به نمازاش افتاد .

این روایت یعنی چی ؟ می دونیم گناه یعنی لذت بردن نا مشروع از دنیا . خدا هم گفته هر کی لذت دنیا رو بخوات بچشه باید دور لذت صحبت کردن با من رو خط بکشه .

حالا آقا ... راستی اسمت چی بود ؟ علی . آها علی جون این تمایلات تو به جاست و درسته . نمیشه منکر این شد که انسان نیاز به همدم داره ولی الآن مقدماتش فراهم نیست . وتا موقعی که این مقدماتش فراهم نشه شما دو راه داری یکی اینکه لذت دنیا رو انتخاب کنی که مطمئن باش بعد از یه مدتی که با تجربه تر شدی و فهمیدی که دخترای ساده با چه چیز هایی گول میخورن حتما به آرزوت میرسی ولی نباید انتظار داشته باشی که خدا رو لمس کنی. یه راه دیگه هم هست به نام صبر. که توی این راه  هم آرزوت برآورده می شه و هم می تونی امام رضایی باشی . ولی باید بدای خدا یه سر بالایی رو طی کنی تا ان شا الله بزودی در یک سر پایینی بیفتی که خستگی سر بالایی هم از تنت در بیاد . درسته که 24 ساعته تمام عوامل میشن وزنه به پاهات ولی یه کششی اون طرف هست که اگه درکش کنی دنیا هم به پات آویزان بشه سر بالایی رو میگذرونی .

 

 

 

 

(8)

داشت با امام رضا حرف می زد و وارد حریم ضریح می شد . می گفت یا امام رضا قبول دارم که خراب کردم . گند زدم . بازم توبم رو شکستم ولی تویی که بچه ی مسیحی رو توی اتریش شفا میدی نمتونی دست ما رو توی این سر بالایی محکم تر بگیری که عقب نریم ؟ می دونم میتونی . تویی که تخصصت شفای دله نه جسم . دلم پر از کثافت شده . می شه با یه نگاه پاکش کنی . بعد از چند ماه اشکاش جاری شده بود . هر قطره اشکی که از چشماش میفتاد انگار یه وزنه از پاهاش باز میشد . راحت تر بالا می رفت . بار گناهاش رو خدا بر داشته بود . همه کمکش کردن تا این راه رو هر چه راحت تر بگذرونه . عاشق این کمک ها و لطافت ها شده بود . آره عاشق شده بود . توی راه که بر می گشت علی زیر بارون نسبتا سرد شهریور یه شعری می خوند . آره دوباره حس خوانندگیش گرفته بود . به عشق فکر می کرد که بعد از عمری بدستش آورده بود . توی شیراز حسینیه که رفته بود همه این شعر رو می خوندن که الآن علی داره همراه با اشکاش زیر بارون می خونه :

 

اگه حسین ما نبود عشق این همه زیبا نبود

چیزی به نام عاشقی تو سینه ی دنیا نبود

 

تا این شعر رو خوند یه بویی مشامش رو تحریک کرد . آره همون بوی شیرازه که هواسش رو برده ولی خیلی زلال تره . خوب که فکر کرد این بو رو هر وقت برا حسین گریه میکنه میشنوه . علی اسم عطر رو فهمید ولی هیچ وقت نخرید چون طبیعیش رو خیلی بیشتر دوست داشت.

فکر کنم متوجه شدید چرا اسم وبلاگم رو عطر سیب گذاشتم .

ساعت 3 بامداد روز 18 ماه مبارک رمضان

 

 

یا علی...

 

  • امید رجایی