عطر سیب

عطر سیب
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۲ آذر ۹۴، ۰۲:۵۷ - سیدعلی علوی
    دقیقا!
بایگانی

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۸۸ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

کامنت

این پستم رو تقدیم میکنم به همه اونهایی که من رو میشناسند ولی من نمیشناسمشون !!

دوستان ! دلی که شکسته است نیازی به تلنگر ندارد . . .

رونوشت به :  علامت سوال ، مهمه ! ، .... ، مهم نیست ، 69 و بقیه دوستان نامرئی

  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

جنس بد

باید اعتراف کنم که به شدت معتاد به اینترنت و کامپیوترم .

در حد اینکه به هر دری بزنی تا جنس جور کنی و در اثر نبود اینترنت بر روی شخصیت واقعیت تغییر ایجاد بشه ...

  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

یکی

دوباره دیشب یکی   یکی رو بهم معرفی کرد ...
  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

تعالی

ای کاش انسانی بهتر میشدیم . . .
  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

عقب مانده

و برای بار هشتصد هزارمین بار درک کردم تمام عقب ماندگی های زندگیمان بابت همین گناه های درشت و ریز روزانه است ...
  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

چشم امید

چقدر بده آدم خدا به این توانایی و این همه مهربونی و این همه دلسوزی رو ول کنه و چشم امیدش به عده ای باشه که توی حداقل های زندگی خودشون هم موندند ...
  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

نفس

اگر در ماه رمضان شیطان در غل و زنجیر است پس با این تفاسیر بیچاره شیطان که اسمش بد در رفته است
  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

زمخت

به این نتیجه رسیدم در مقابل محبت دیگران خیلی تحت تاثیر قرار میگیرم .

دوست دارم زمخت تر باشم . . .

  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

مرگ

به مرگ فکر میکنیم و این همه دست و پا زدن های بیهوده ... نکند شهید نشویم ...!!!
  • امید رجایی
  • ۰
  • ۰

از تمامی دوستان که با حقیر همدردی کردند و با نظراتشون تسکینی برای قلب محزون ما بودند تشکر میکنم و نمیدونم جواب محبت ها و الطاف دوستان رو چجوری باید بدم ! مخصوصاً بزرگوارانی که در مجلس ختم حضور بعمل رساندند و با حضورشون مایه دلگرمی من و برادرم و خانواده شدند .شرمنده ...

-----------------

بابا آب داد . بابا نان داد . بابا نیست . بابا یک سال پیش مُرد ...

چی باید بگم ؟ یعنی یه نفر که یک ساله پدرش رو از دست داده چی میتونه بگه ؟ از جای خالیش بگم که خوراک هر روزمون بود ، از اون روزهای سخت پارسال بگم که نمیشه هر چیزی رو اینجا گفت ، از چی بگم ؟

چاره ای نیست . باید ساخت . ای کاش کمی بد بود ، تا اینقدر سختمان نبود . هر چه خاطره هست از خنده ها و خوشرویی ها و اخلاق خوبش هست .

نمیدونم کجاست فقط دوست دارم یه جوری بفهمه که صبح و ظهر و شب به فکرشیم و با خاطراتش داریم زندگی میکنیم . با اعتبارش آبرو داریم و از اسمش عزت . هر وقت دلمون میگیره نگاه به قیافه متبسمش میکنیم و زندگی رو از سر میگیریم .

با لقب هایی که بهمون میداد همدیگه رو صدا میکنیم و کلا داریم باهاش یه جورایی زندگی میکنیم . نمیدونم این بغض لعنتی چرا نمیترکه ، شاید گذاشته جایی که بابا نبینه . به خدا قسم که هر موقع ناراحت بودم فهمیدم یه جورایی اون هم ناراحته ... بگذار این سر سالی قیافه هامون رو خندون ببینه . . .

فلاش بک :
دو شنبه 4شهریور 87 ، ساعت 2 نیمه شب ، راهرو های بیمارستان نمازی ، بخش ایزوله ، یه مرد که از بین ما رفت تا بدانیم :
بودیم و کسی قدر ندانست که بودیم / باشد که نباشیم و بدانند که بودیم . . .

 

پ ن : مراسم یکمین سالگرد درگذشت مرحوم عبدالحسین رجایی : جمعه 6 شهریور 88 ساعت 9 الی 11 صبح مسجد فاطمه الزهرا (س) جنب هتل پارس

شادی روح آن مرحوم و تمامی درگذشتگان فاتحه مع الصلوات

وقتی پدر یک انسان میمیرد 87/6/6
بمناسبت چهلم پدرم 87/7/11

یا علی ...

 

  • امید رجایی